نفس می کشم نبودنت را...


نیستی...


هوای بوی تنت را کرده ام!!


می دانی...


پیراهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است!


تو نیستی...


آسمان بی معنیست...!


حتی آسمان پر ستاره...!


و باران


مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد...


تو نیستی...


و من چتر می خواهم...


هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...


خودم را به هزار راه می زنم...


به هزار کوچه...


به هزار در...


نکند یاد آغوشت بیفتم...

دوشنبه 5 اسفند1392 19:50 |- sahar -|

دلم لک زده واسه یه جایی که هیچ کس نباشه...!


من باشم و خیال تو...!


با صدای هق هق که تو فضا بپیچه...

سه شنبه 6 اسفند1392 18:51 |- sahar -|

به خدا گناه است...

 

با این همه سرخی،


گاز نزدن سیب لب هایت...!!!

 

فوقش از اینجا هم بیرونمان می کنند...

سه شنبه 6 اسفند1392 18:49 |- sahar -|

عجب موجود سخت جانیست دل!!!


هزاران بار تنگ می شود،

می شکند،

می سوزد، می میرد...

ولی باز هم برای تو می تپد...

دوشنبه 5 اسفند1392 20:21 |- sahar -|

گاه دلتنگ میشوم!


دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها...


گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم...


و صدای شکست ها و خنده ها را...


و وجدانم را محاکمه می کنم!


من کدام قلب را شکستم؟


و کدام امید را ناامید کردم؟


کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم؟


و به کدام دلتنگی خندیدم؟


که چنین دلتنگم...

دوشنبه 5 اسفند1392 19:58 |- sahar -|

ϰ-†нêmê§